X
تبلیغات
رایتل
 
متولد مهر (دخمه ای برای همدلی)
"خرد" از آن کسی است که بیاندیشد.
صفحات وبلاگ
نویسندگان
نویسندگان
نویسندگان
نویسندگان
نویسندگان
نویسندگان
پنج‌شنبه 11 آذر 1389 :: 02:48 ب.ظ ::  نویسنده : مجتبی

 

مارتین اسکورسیزی:   

"من کسایی رو میشناسم که حتی کلمه ای با هم حرف نمی زنن ولی با هم به سینما میرن و زندگی رو به این شکل تجربه می کنن."

 

 

- گپ و گفتی با عمو مارتی در مورد فیلم سه بعدی جدیدش هوگو کاپره ، دوران کودکیش در نیویورک ، فیلم های مایکل پاول و سریال Boardwalk Empire 

من همیشه تکنولو‍ژی سه بعدی را دوست داشتم." مارتین اسکورسیزی این جمله را به آرامی می گوید، چشم های قهوه ایش برق می زنند و از پشت شیشه های عینکش ، بزرگتر به نظر می رسند." منظورم اینه که ما الان در فضای سه بعدی نشستیم، در فضای سه بعدی هستیم ، فضا را سه بعدی می بینیم، پس چرا که نه؟" طوری به من لبخند می زند که انگار آنچه می گوید واضح ترین مطلب در کل جهان است. با این که هفته ی بیش 68 ساله شد ولی چهره اش از اشتیاقی جوانانه سرشار است، موهای مرتب نقره ایی- خاکستریش ابهت یک سیاست مدار را به او داده. من هم لبخند می زنم در حالی که قلبم پر از اضطراب درباره ی آینده ی سینماست. اینکه در قرن 21 و در دوران بعد از فیلم برجسته آواتار آیا قهرمان من ،عمو مارتی، وقتی همراه با بینندگان عینک سه بعدی را می زند تا فیلمش را ببیند، مثل همیشه با ابهت و صلابت جلوه خواهد کرد؟

پسری که در کویین و منتهن رشد یافت و فرزند نسل دوم مهاجران سیسیلی بود، در دوران اولین موج های تکنولوژی سه بعدی بزرگ شد؛ فیلم هایی مثل House Of Wax, Black Lagoon و Dial M for Murder هیچکاک. مارتین از سنین کم فیلم ها را می بلعید، همان طور که یک بار خودش گفت: "فیلم و مذهب" تمام زندگی اش بود." همین ، چیز دیگری نبود!".

بعد از سال ها موفقیت، اسکورسیزی با انتخاب ساخت"هوگو کاپره" که اقتباسی ست از رمان کودکانه- تاریخی "اختراع هوگو کاپره" ی سلزنیک ،نشان داد که انتظارش از خودش بیش از این هاست. این اولین فیلم سه بعدی استاد خواهد بود. داستان فیلم در پاریس 1920 می‌گذرد و محوریت آن با یک پسر دوازده ساله است که در ایستگاه قطار پاریس زندگی می کند و نجات و ادامه حیاتش بستگی به رازها و ناپیداها دارد. رویارویی با یک دختر غیرعادی و صاحب یک کیوسک اسباب بازی فروشی به همراه یک کلید دزدیده شده، یک نقشه رمز و یک ربات اجزای این ماجراجویی رمزآلود را تشکیل می دهند.

" فیلم در واقع داستان یک پسر کوچیکه." اسکورسیزی توضیح می دهد: " اما در فیلم من، سینما ماشینی ست ارتباط دهنده بین پسر، پدر، ملی‌یس و خانواده اش. فیلم درباره ی اینه که چه جوری این ها در کنار هم قرار می گیرند، چه طور مردم با استفاده از تکنولوژی احساسات خودنشون رو بیان می کنند. درباره رابطه ی بین انسان هاست، اون چیزی که گم شده ی ماست - چطور باید این گم شده رو پیدا کرد؟"

در حقیقت دل مشغولی اسکورسیزی این است که سینما می‌تواند با قلب بیننده ارتباط برقرار کند. و شاید تکنولوژی سه بعدی به این دلیل برایش جذاب است که این ارتباط را تسهیل می کند. دقیقا مثل ملی‌یس جادوگر در داستان هوگو کاپره که با استفاده از ساعتش می خواهد عکس العمل های احساسی از رباط بگیرد.

در انتهای یک روز سخت فیلم برداری در استودیوی شپرتون، اسکورسیزی به نظر می رسد که به شدت از امکانات فورمت سه بعدی به وجد آمده: " هرسکانس سه بعدی، سینما را از نو می سازه." او با هیجان ادامه می دهد: "شیوه داستان گویی را جدید تر می کنه. من نمی‌گم که دیگه باید به سمت دوربین های قدیمی نیزه پرتاب کرد یا از اونا به عنوان اسباب بازی استفاده کرد، ولی تکنولوژی سه بعدی آزادی بخشه. هر دفعه که میری سکانسی رو بگیری مثل یه مکعب روبیک میمونه و باید معمای چگونگی حرکت دوربین یا حرکت کرین رو حل کنی. در ضمن بسیار هم زیباست. آدم ها مثل مجسمه های متحرک هستند، مثل پیکره ها حرکت می کنند، مثل رقاص ها..."

در هر صورت باید منتظر بمانیم و ببینیم که آیا اسکورسیزی مثل هیچکاک در "ام را نشانه قتل بگیر" میتواند راهی پیدا کند که به جای اینکه تکنولوژی از او استفاده کند او این تکنولوژی را بکار بگیرد.

اسکورسیزی بعد از کمی صحبت در مورد نقاشی و اینکه مکتب کوبیسم در نقاشی در واقع پاسخی بود به ظهور سینما ، دوباره به بحث سینما و نقش ارتباطیش می پردازد، این که سینما فاصله ی ایجاد شده بین انسان ها را پر میکند و با حرکت سلولئید در پرژکتور خون ها و گوشت ها به هم نزدیک می شوند. اسکورسیزی متفکرانه می گوید: "من کسایی رو میشناسم که حتی کلمه ای با هم حرف نمی زنن ولی با هم به سینما میرن و زندگی رو به این شکل تجربه می کنن"

من با اسکورسیزی در مراسم پنجاهمین سالگرد پخش مجدد فیلم "چشم چرانی" مایکل پاول صحبت میکردم و این به طور عجیبی متناسب با موضوع بحث ما بود. تریلر بحث برانگیز مایکل پاول که اسکورسیزی از مدت ها قبل از آن طرفداری می کرد، اما در 1960 با عکس العمل های خشم آلودی روبرو شد. فیلمی که تصویری از یک بیمار روانی را نشان می دهدکه قربانیانش را با دوربین فیلم برداری می کشد. مارک لوئیس در نقش همان فیلمبردار تجسم آن چیزی ست که اسکورسیزی آن را " بیماری و دیوانگی سینما" می نامد. آن نیازی که اسکورسیزی به عنوان اله‌مان ذاتی انگیزش سینمایی می‌داند در جمله ای متبلور می شود که در فیلم چشم چرانی، یکی از آشنایان مارک لوئیس به طور دائم زمزمه میکند:" این فیلم گرفتن ها سالم ودرست نیست"

"یکی از دوستام وقتی سر فیلم برداری گاو خشمگین بودم این جمله رو برام فرستاد." اسکورسیزی می خندد و می‌گوید: "فکر می‌کنم یکی از فیلم سازها بود که تازه فیلم چشم چرانی رو دیده بود. شکی نیست که ساخت فیلم کاری جاه طلبانه و سلطه جویانه ست و ممکنه بعضی وقت ها خیلی درست و سالم نباشه . وقتی داری فیلم می سازی... لحظاتی از زندگیته که داری در یه اشتیاق و عشق شدید می سوزی. این بیماری و دیوانگی سینماست، جایی که تو می‌خوای صاحب افراد فیلم باشی. دوست داری از دید اونها زندگی کنی. میخوای که یه جوری وجودشون،روحشون رو صاحب بشی. و در نهایت نمی‌تونی دست بکشی. این کار رو تا یه پایان تلخ ادامه میدی.خسته می‌شی. بعضی وقت ها ممکنه این دوست ها (فیلم سازها) بمیرند، ممکنه برن و برنگردند، بعضی وقت ها ممکنه دیگه نتونن فیلم بسازن. تنها کاری که باید کرد اینه که باید تلاش کرد که یه فیلم دیگه ساخت. باید دوباره انجام بشه. نمی‌خوام خیلی دراماتیک حرف بزنم. ولی خیلی از فیلم های بزرگ با این انگیزه ساخته شدند . این موضوع فقط در مورد سینما نیست ، ما می‌تونیم درباره هنرهای دیگه هم حرف بزنیم. اما باید بگم با اون اشتیاق و با اون قدرت، این بیماری وجود داره. این که بخوای از دریچه بقیه انسان ها زندگی کنی."

و این بیماری در فیلم های خود اسکورسیزی چطور بروز یافته؟

"خب فکر کنم در فیلم های من با کاراکترهایی روبرو هستی که من می‌شناسم‌شان. جنبه ای از خود من یا دوستام هستن. فکر می‌کنم در فیلم هام به ویژه در گاو خشمگین این وجود داشت. در آخر فیلم دنیرو حالش خوب بود، اما من گذاشتم کاراکتر لاموتا در آرامش باشد اما با خودم به آرامش نرسیدم. دوست داشتم لحظه ی آخر فیلم برسه . لحظه ای که اون تو آینه به خودش نگاه می کنه. دوست داشتم منم به اون جا برسم، اما نتونستم. به نظرم زندگی از دریچه دیگران همینه در سینما."

" فکر کنم هشت سالم بود که فیلم "کفش های قرمز" پاول و پرس برگر رو دیدم." اسکورسیزی به طور واضح به یاد می آورد: "و به چند دلیل تاثیر زیادی روی من گذاشت؛ به خاطر شکل داستان گویی ، تصاویر ، تدوین، حرکت دوربین، استفاده از موسیقی و رنگ ها. و بعدا "پلکانی به بهشت " رو تو تلویزیون های سیاه وسفید دیدم، و" اتاق پشتی کوچک " رو یه روز که مریض بودم و مدرسه نرفته بودم تو تلویزیون دیدم. در نیویورک یه برنامه ی تلویزیونی بود با نام فیلم میلیون دلاری که یه فیلم رو برای یه هفته دو بار در شب نشون می دانند. البته اصلاح شده و با تبلیغات بازرگانی. مثلا یه بار همشهری کین رو دادند و قسمت: news on the march"" رو ازش حذف کرده بودند و اون اولین باری بود که من اون فیلم رو می دیدم. بعدش " مرد سوم" که نصفشو حذف کرده بودند. ولی یه فیلمی که نشون دادند Tales Of Hoffmann پاول و پرسبرگر بود. اون چیزی که برای من جالب بود نحوه ی حرکت دوربین با موسیقی بود، و تدوین. من اون موقع ها با پدر و مادر و برادرم تو یه آپارتمان زندگی می کردیم و من مجبور بودم دو بار در شب ببینمش. مادرم اون موقع ها می گفت:" لازمه دو بار تماشاش کنی!"

خیلی از خاطرات مربوط به کودکی اسکورسیزی در مورد جزئیات کی و چگونه دیدن فیلم ها برای اولین بار است، و همه ی این ها را مثل خود فیلم دقیق به یاد می آورد. او در مورد این که چطور برای اولین نسخه 16 میلی متری رنگی فیلم Tales Of Hoffmann را در یک مغازه پیدا کرده بود می گوید: "عالی بود، ولی قسمت آخر فیلم رو کاملا حذف کرده بودن! مردم اون موقع ها متعصب بودن." و این که از مشکلاتش برای پیدا کردن فیلم های دیوید لین و هیچکاک میگوید در زمانی خبری از دسترسی راحت به فیلم ها نبود.

او خاطراتش را مرور می کند و با تامل خاصی می گوید: "خیلی وقت ها در گذشته دوست داشتم صدای قرار گرفتن فیلم توی پروژکتور رو بشنوم و اون وقت می تونستم بگم 35 میلی متریه یا 16 میلی متری. البته اون زمان ها گذشته...ولی هنوز اون وقت‌ها برای من مثل یه نوعی رفتن به خلسه یا باید بگم نوعی مدیتیشنه. و این حس در درون من شعله وره تا بتونم خودم رو با سینما عرضه کنم و با فیلم ها الهام بگیرم."

اما کسی با این حس نسبت به سینما عجیب است که وارد حیطه ی مدیومی مثل تلویزیون شود و موفق نیز باشد. پروژه ی او برای شبکه HBO سریالی با نام Boardwalk Empire می باشد که در آمریکا بسیار محبوب شده است. ترنس وینتر نویسنده ی سریال است و اسکورسیزی علاوه بر سمت تهیه کنندگی، اپیزود اول هم کارگردانی کرده است. سریالی که او این گونه درباره اش می گوید: "تصویری حماسی از تاریخ آمریکا، یا باید بگویم فرهنگ آمریکا." با وجود این که سریال مربوط به تاریخ گذشته است اما اسکورسیزی می گوید که با آن برهه از تاریخ آشناست: "برای من وقتی در مورد دهه 70 یا 80 صحبت می کنیم مثل دیروز می‌مونه. حتی دهه 1920 در ذهنم وجود داره چون پدر و مادرم دائما در موردش حرف می زدند؛ در مورد موسیقی ها ، مردم، لباس ها. من همه آهنگ های اون دوران رو می شناسم، همه ی فیلم هاشو دیدم. ولی در مورد این سریال برام ایده کار کردن با تری وینتر جذاب بود، برام جذاب بود که این کاراکترها را بیش از 13 ساعت پیش ببریم ، داستان هاشون را جلو ببریم ، داستان پیچیدگی فساد در سیاست آمریکا."

وقتی مصاحبه ما با اسکورسیزی تمام شد، زمان این بود که اسکورسیزی فیلم " چشم چرانی" را به نسل جدید فیلم بین ها معرفی کند و من هنوز مردد بودم که بین سینما و تلویزیون کدام یک فضای بهتری برای کارگردان برای ابراز خلاقیت هایش ایجاد می کند. برای کسی که "حس صدای 35 میلی متری" از ذهنش نمی رود و آن قدر قلبا جوان است که پروژه بزرگی چون هوگو کاپره را می پذیرد آیا محدودیت های "صفحه ی کوچک" تلویزیون آزار دهنده نبود؟ آیا سریال Boardwalk Empire در پرده ی بزرگ سینما بهتر نمی شد؟

او می خندد و می گوید: " خوب می‌دونی، اون برای چیزی ساخته شد که تو به‌اش میگی صفحه کوچک. ولی ما مثل یه فیلم سینمایی ساختیمش ، یه فیلم حماسی درجه B . و می‌دونی چیه؟ دیگه اون صفحه های کوچک اون قدر ها هم کوچک نیستند!!"

آمار وبلاگ
مکان یاب
فال حافظ
سخنان جالب